بی خیالی...
سه شنبه شانزدهم مهر 1387بی خیا لم از جهان بی خیال انتظاری نیست جز راه خیال
شرم دارم تا بگویم حا ل خود این سخن را با که گویم بی خیال
درد مند راه عشقم بی خیال بی خیالم بی خیالم بی خیال
در سکوتی مطلقم با خویش خویش لب نجنبد با کلامی بی خیال
صرف کردم عمر خود را در خیال هر چه هستم در خیالم در خیال
من نمی دانم ز احول خودم جام می نوشم ز اوهام و خیال
دوستان از من چه می پرسید حال حالیم در انتظارم انتظار
با که گویم با که گویم راز دل من سخن بیهوده گویم بی خیال
هر چه می گویم تمامش باطل است باطل اندیشم تمامش بی خیال
گر بیا ید روز آغازی دگر می کند اویم قضاوت بی خیال
مهر بر لب دیده ام باید ندید هر چه میگویند باید گفت(بلی) پس بی خیال
گر به شاطر اعتراض آرم که نانش خوب نیست...اعتراضم بی ثمر باشد برادر بی خیال
اشک می ریزم ولی آبی نمی آید زچشم ساحل دریا ی عمرم خشک جانا بی خیال
جای منطق راه با طل جلوه گر ... من نمی دانم چه می گویند بابا بی خیال
کار هر صیاد در صیدش بسی معقو ل هست صید بی دامی ندیدم اینچنینم بی خیال
گر به پستو رمز ورازی دیگر است خلوت فکر مرا دریاب جانا بی خیال
آنچه می بینی ز قیمت هیچ هیچ لقمه نانی اگر دیدی بخور زین پس برادر بی خیال
گر شدی عاشق بخوان آواز خوش عاشقی را با لب خوشکیده دلبر بی خیال
ای نوید اینگونه می گوئی سخن با دوستان لب به خنده باز بنما گر یه ها را بی خیال
نان تو در روغن افتاده دو روزی پس چه خوب فکر فقر دیگران را ای مصور بی خیال

