منتظر
شنبه بیست و سوم شهریور 1387
برخیز ونظر بسوی ما کن گم گشته خویش را صدا کن
گر عاشق مست روی ما ئی بر کو چه ما همی سفر کن
د ا نی که در این کویر سوزان یک لحظه ی بوسه ات دهد جان
از بهره چه در دریغ آنی از مرگ لبم تو شاد مانی؟
تفکر
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387روزگارا عشق را از من مگیر رمز زیبائی آن از من مگیر
جان اگر سوزد همی در راه عشق سینه جانسوز را از من مگیر
صبر ایو بم اگر می با یدی حالت دیوانگی از من مگیر
چون بیاید از سفر محبوب من لذت دیدار او از من مگیر
آتش عشقش فزون کن در دلم خاک پایش را ز چشمانم مگیر
گر فرو افتد نگا هش سوی من عطر بوی گلشنش از من مگیر

گویند نخواب..!!!
شنبه شانزدهم شهریور 1387روزی که گرانی از قلم شرم نمود آ هسته وپیوسته مرا چنگ نمود
با زیرکی از کفم همی مایه ربود بر زندگی وامید من سا یه نمود
گویند نخواب تا نبینیش بخواب گویم چه کنم زمانه نیرنگ نمود
ای بی خبر ان چگونه خوابم نبرد وقتی که سیا هی شبم سخت نمود
صد سال گذشت و شبه ی بیش نبود این چرخش تند را که آهسته نمود
انگار نه آهسته که پیوسته نمود از بار گران زندگی خسته نمود
بر گردش گردون وفلک حیرانم بر مستی آدمی همی خندانم
گر پیکر آدمی بود یک واحد اینگو نه چه میکند به خود رنجه نمود
بازای و ببین نوید شادی تو ز پس از مشکل روزگار هرگز تو مترس
روزی که برفته و نگشته چه کنی حا لی که نشسته هر چه هستی به مست
چاره درد...؟
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ای عزیزان چاره دردم کنید یا کشیدم یا که درمانم کنید
یا بدست تیغ جلادم دهید یا بسوزانید و بر بادم دهید
یا به دستاری بیاویزیدیم یا طناب آرید و بر دارم کنید
گر زبانم را ز حلقومم کشید جام می یک جرعه بر کامم دهید
چون به زندان مینمائیدم برنج هفت سین عشق را یادم دهید
گر بیاموزم ز هر سینش یکی میرهم از بندو پیمانم دهید
با فروغ دیده تابانم کنید نه به ذلت خوار و بیمارم کنید
یا به اشک دیده هوشیارم کنید یا محبت وار بیدارم کنید
یا رها سازید جان تشنه ام یا ز زندان غم آزادم کنید
من نویدم من نویدم من نوید اندکی سیری به احوالم کنید

تصحیح با رنگ قرمز : از استاد سید ضیا،الدین رضاتوفیقی (نسیم سحر ی)
ادامه مطلب
رمضان...؟
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387(ماه غنی سازی روح ...نه شکم)
چون شود آغاز این ماه عزیز سفره ها رنگین تر و طعم لذیذ
سفر ه از بوی غذا در التهاب دیس ها از گوشت باشد بی جواب
اغنیا را هر که بیند صد سلام بر فقیران روی برگشتن کلان
هر کسی در جای خود دارد مقام جز فقیر بینوای بینوا
با تکبر لقمه نانی می دهند با تفاخر بین چه کارش میکنند
اولین ظرف غذا با صد ادا می گذارندش جلوی اغنیا
بینوا در پشت درب خانه اش زل زده بر در نگاه اوصیا
شربت از هر نوع در جام بلور نه برای بینوا از بهر سور
می خورد آن دیو مجنون بس غذا کی کند یادی ز حال بینوا
چون غذا پایان شود بر هر غنی مستمند بینوا آید به دید
لذت خوردن ندارد بینوا هیچکس او را نگیرد در بها
وقت خوردن اشک می ریزد ز دل چون نمی بیند کنارش آشنا
کاش میدیدی دکان سفره را جلوه ها از خشم های خفته را
کاش این ظاهر نمائی ها نبود کاش پیوسته حقیقت زنده بود
در اطاعت از خدای مهربان سفرشان بس ساده یک افطار بود
جای رنگین کردن هر سفره ای سر به سجده گر نهادی پاک بود
گر ورق در صفحه ی عالم زدی این حقیت صدر هر گفتار بود
ما ز الطاف خرد جویم سود خر ز خوردن می نماید خویش کور
سوز دل
دوشنبه چهارم شهریور 1387می سوزم اینچنین که به سوزی به سازدل
می سازم آنچنان که به سازی به سوز دل
می گریم از حکایت چندین وچند دل
آتش گرفته نگیرم نشان دل
هر رهگذر که گذشتی ز راه دل
چنگی نمود و پای بروی دل
غافل از اینکه ندارد کسی هم او
بهتر ز آشنای حقیقت خدای دل
من مستم از نگهت ای طبیب دل
بادل چه میکنی که نسازی به سوز دل
عاشق ار بسوزد و بیمار راه دل
دل میکند دوای درد نها نش نه آب وگل
یک جام می چه بنوشی ز خون دل
نوشی شراب قرمز و بوئی گلاب دل
ساقی بده می نابم ز چل فزون
دوری مکن مرها نم ز کام دل
اشکم مریز ز چشم و جفا مکن
مستی مکن چه خوری از شباب دل
آتش مزن به خرمن مهرت نوید من
هر گز مسوز جلوه روحت به ساز دل

ادامه مطلب
