تبليغاتX
سخن شعر

طنز عشق

پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387

چه عاشق گشته ای در شهر غربت پشیمان می شوی برگرد ولایت
تو چون مرکب نداری جز خر خویش سوارش شو نکن کار حماقت

اگر چه خر سواری عشق آرد بزودی میشوی تو بی بضاعت
اگر خر هم نکرد از تو اطاعت بشو پائین بزن سیلی به غایت

خر ار فر مان عاشق را نبردی مشو غمگین تکان سر کفایت
تورا این مرکب و این عاشقی چیست تمام عمر افتی در ذلالت

به روزی قصد مغرب می نما ئی بتازی و سراسر در کسا لت
زنی شلاق بر ران خر پیر شروع عاشقی با این شقاوت

حسودان و بخیلان کی گذارند به هرجا که روی سو یت اشارت
ببینید عاشق دیوانه ای را چنین در کار خودارد سماجت

گره بگشای وراه خویش پی گیر مکن با خود تو بیش از این لجاجت
به ابروی کمانش دل چه بستی ببر دل را از او تاهست فرصت

به پالان خرت گل بسته ای تو بفکرت می رسد این هست زینت
سراسر راه خود را لنگ جو نبان به این امید گردی باسعادت

اگر صد خر بدنبالت کشانی نمی پرسد کسی از اصل وعلت
بیا بشنو تو پند نیک مارا مکن اینگو نه از کارت حکایت

حکایت میکنی از عشق واهی نمی دانی که دل دارد شکایت
چه بنشینی دمی در خانه دل هزاران پند گیری درس و عبرت

سعادت گر فزون خواهی نویدم ز خر هرگز مجو درس نجابت
خر ار در بار بردن پیشگام است به ناگه میکند کار وقاحت

 

گره کراوات


ادامه مطلب
 

شمع

چهارشنبه سی ام مرداد 1387

شمع محفل گر شوی تدبیر کن دل بدست کس مده تنویر کن
گر کنی روشن سکوت راز شب با ل وپر هرگز مسوزان گوش کن

میکشد پر سوی نورت آن سمیر لب گشا و ده جوابش گوش کن
در جهانش ظلمتی بودی فزون نور لطف تو چنین دادش سکون

رقص پای نور تو افسون کند هرچه طالب هست را همسو کند
اشک میریزی و میسوزی دمی آتش عشقی درونت خو کند

در میان جنگل تاریک دل سو سو ی نورت امیدم میدهد
روشنم سازد نویدم میدهد از گل رویت بشیرم میدهد

بال و پر گر سوختی آن شمع دل سالها اینگونه سوزم میدهد
در پریشانی ودر درماندگی شعله ی رویش بصیرم میدهد

منزل من گر چه در آغشو توست رنگ نورت آزمونم میدهد
پای کوبان رقص رندان پرشتاب هر چه می گوید سمینم میدهد

 

انتظار

یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387

باز میگردم از سکوت سیاه انتظاری ندارم از شب تار
دولت وصل دلبران چه گذشت رغبتی نیست جز لب یار

لب خندان و گیسوی بر باد موج شادی دهد مرا بی تاب
انتظاری فزونتر از باور چه کنم صبر یا ثنا به صواب

چون سحر گرددم زاین دیدار بشکفد این شکوفه پندار
باقلم می کشم رخ زیباش حک کنم خال ابروی دلدار

اختر اسمان گیسویش به تماشا ز برج دیده دل
نتوان دید نقصی از رخ او چون بتابد شفق ز احمر دل

درسلوکم به چندروزی من تا شباب از شهابش گیرددل
انتظار گلاب ناب رخش قطره ای لام و کامش از ته دل

هر فروغی که دیده ام بیند بگمان می کند در او منزل
لاجرم جرم دیگانم را چه دهم جز سکوت گر شوم غافل

فکر من گر چه خواب خرگوشیست نظر او همی به خانه دل
باز کن این گره کمی ز سخن سالها بگذرد زقصه دل

ترک دل میکنی تو ای نادم تیشه بر ریشه میزنی عاقل؟
به تلاطم سروده ام گفتم انتظارنوید شد کامل


ادامه مطلب
 

اشک

جمعه بیست و پنجم مرداد 1387

اشک چشمت گر بریزد رازها بینم همی
دل تمنای وصالی لب چه خندانی همی

باده می نوشی دمادم پای کوبانی همی
رنگ رخسارت چه میگوید چه شادانی همی 

کوزه گر گر می خورد از کوزه ی بشکسته اش
لاف می خواری ندارد جرعه جرعه می خوری

گر طلب بر بوسه دادم شهد گفتار تو بود
حیف ما را درس بی تعلیم کمکم می دهی

خود ندانی رمز می خواری به مستان می دهی
عاشقان را درس مستی این چه مرهم می نهی

سالها بر خانه دل تکیه می دادم همی
بافروغی دیده بگشودم چرا کم میدهی

گر گریزانی ز این میخانه راه دل مگیر
گر قدم بر راه دل آری سر و تن میدهی

هر کجا باشی و من بی تو نمی مانم دمی
چون کبوتر خود فرود آئی به بام من همی

درس مستی با که میگوئی تو شاگردی نوید
سالهایت چون گذشتی درس مکتب میدهی؟

 

جلوه عشق

پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387

کاش نام عشق را بر سردر دل می زدیم
کاش رسوائی دل را تا ابد پی می زدیم

کاش بر هر بوسه جانم می گرفت
خواب را پیوسته از من می گرفت

کاش سودای سر کویش نبود
بر هوای زلف و گیسویش نبود

کاش او می بود و من هم می بودم
تا ابد در انتظارش نی بودم

کاش از اول مرا جانان بودی
ماه تابان در شب تارم بودی

کاش رسوائی نبودی در جهان
جلوه عشق تورا آسان بودی

هر که بیند تازیانم میزند
کاش این ره را همی سامان بودی

با نوید اینکه من را بوسه ای
هدیه فرماید به این مجنون همی

 

اندیشه ...؟

دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387

خوش بحال آنکه آگاهی ندارد از زمان و از مکان
هر چه میگو ید ومی بیند سرش جنبد به آن
خوش بحال بی سواد و دوری او از دروس
شکل دنیا را نمی بیند به زشتی هر چه بیند چون عروس
مار چون بر او نو یسند او بخندد قاه قاه
چون دهندش شکل آن گوید همینم آرزوست
او نگاه هر گز ندارد روی ارقام و سند
حجم گر باشد برایش هست او را به هدف
کیفیت را نداند رونق بازار روز
مو قعیت را بداند مال وزیور گر چه زور
راه هر دیوانه اینست گر چه هشیار است او
مال بسیار و مقام و گر چه باشد کور کور
چون کند انبار اجناسی چه گر بنجل بود
ساعتی دیگر فروشد قیمتی از صد فزون
پس چرا گویند دانش بهتر از هر مال و پول
لمس کن آن چیز را بینی به بازار ش ظهور
من خریدم بسته ادامس را با یک قران
لحظه ای بعدش فروختم صد قرانش بی رکود
باز گفتی از اشارات زمان بر ما نوید
خواب خوش بیدار منما دو ر سازی از امید

 

موج

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387

موج سر گردانم ای دل ساحل دریا کجاست
در میان باد و طوفانم مسیرم بیصداست

با که گویم راز دل را رازدار دل کجاست
ساحل عشق است مارا موج رسواائی کجاست

مستمندم دست این سائل نگیری بس خطاست
با که بنمائی قیا سم این وجودم بی ریاست

من همان موج خروشانم کز او دوری کنی
بی سبب در ساحلش منشین که دردش بی دواست

ای نوید هر چند رسوائی علاج درد نیست
طاقت خودرا ببین و شرک منما این گنا ست

 

دوش من از تو گرفتم خبری

شنبه دوازدهم مرداد 1387

دوش من از تو گرفتم خبری
نشنیدم نه صدائی و نشانی اثری
هر چه نالیدم و گریدم و خون باریدم
به حقیقت ز تو یک جمله کلامی که ندیدم
دیده بودم که مرا دست به دست تو سپردند
بهتر از لحظه ی آ خر که به کوی بنشاندیم دگر آن رویت ندیدم
نازنیم تو کجائی که چنینم بنمودی؟
مگر از کودک کم قدرت مفلوک در این حاشیه لوت چه دیدی؟
چونکه دیدی نتوانم که نبینم به دمی دوری رویت؟
یا که دیدی همه دم خیره به چشمان تو بودم؟
یا به آن سادگی دست من کودک بی جان که بدست تو بدادم ؟
یا بگفتار بسی ساده که با جمله تکراری من خسته شدی؟
(دوست دارم)
<<<<<<<<<<<<<<ادامه دارد

 

ای سفر کرده کجا کی زسفر برگردی همدم خوبی و تنها ئی من برگردی
ای سفر کرده چرا بی خبر از ما رفتی  دم آخر که تو گفتی نشاطم بردی
به کجا میروی از خانه تنها ئی من یا ببر یا که بمان همدم دلشادی من
تو مرا جلوه ز خوبی همه دادی نوید نا امیدم منما مونس خوشحالی من
هدیه دادی که گهی بوسه زنم بر سخنت به چه زیبا بنمودی چنین هم قدمت
گر چه از فاصله دور صدایت شنو م با همان گر می آ ن مو ج صدا همسفرم
هر چه در را ه سفر دیدی و همرا ه شدی یک نظر بنگر و از گفته ما گیر خبر
دوستان هلهله  سا زید صدا... با نوائی که کند آن سفرش را به صفا
منتظر هستم از این راه سفربرگردی به سلامت به سعا دت بدهم من صدقات


آبشار گنجنامه همدان

 

پرسش کو دکانه...؟

دوشنبه هفتم مرداد 1387

خانه ام غربت گاست چهره ها ماتم گاست جای شادی اشکست قلبها چون سنگست
همه آهنگ جدائی دارند پی یک مقصد بی نام ونشان میگردند
غافل ازآنکه فقط روی به یک خانه از آن مار سیاست
اشک ماتم درد است دل هر تجربه داری سوزد که ندارد دگرش سود از آن تجربه ها
باخردها همه در اوج خرد گریانند..مستمندان بتمامی همه در پستوی خانه خوابند
آشنایان  که ندارند خبر از یاران دوستان را چه ببیندد ز آن لحظه همی بیزارند
همه از بودو نبود خودشان در رنجند آنکه دارد بنالد که منم نادارم
گوش کن قصه آن کودک بیجاره ی ما داستانیست که بیگانه بگر ید از آن
کودکان موی سپید ..جای شادی و امید همه با شکلک شادی ولی میگر یند
جای کاویدن پستان امید مادر لب به یک بادکنک بگذارند
مادران خورده چه یک لقمه نانی در روز شیر را با چه رمق دریابند
چونکه کودک طلب شیر نمود چه جوابی بدهد این مادر
مادراز غصه ناخوردن خود نکند شکوه بکس چه جوابی بدهد فرزندش که ندارد او کس
پدرش نیست که تا گریه کودک بیند چونکه در خانه ندارد جائی
لحظه ی خواب (همه) شود از خانه برون ...چون در آید همه در خواب دگر
چشم آن کودک بیمار فقط بر در هست که ببیند نفر آ خر کیست...وای او مادر نیست؟
پدراز خستگی وبیخوابی با همان پوشش برتن خوابد..نه صدای شنود ازکودک نه نشانیش بود از مادر
بشود دم دمه صبح سحر مادر از جشن عروسی آ ید...کودک یک لحظه ز بوی مادر به فغان می آید
مادر بیچاره که کنون از ته آن سفره جشن... لقمه نانی خورده ...که ندارد شیری..بایدش صبرکند چند زمان
طفل درمانده ندارد طاقت ...مادر از حول وشتاب فرزند خستگی را نشمارد چیزی بدهد پستا نش
نیست شیری که خورد آن کودک ...مادر از شرم نگاه فرزند چشم خود میبندد
کودک اینگونه که مادر بیند دست خود صورت او میگیرد ...با نوای لب بی طاقت خود مادرش می بوسد
چون بداند که دگر راهی نیست ...جای پستانک شیر شصت خود لیس زند بیچاره
وبجای دایه که بجنبا ند ش در گهواره ... خود بجنبد تا که مادر نشود دیوانه

اینچنین کودک درمانده به فردا چه شود...؟؟غیر اینست که اعدام شود
؟یا که زندان شود؟
چون درونش (عقده) است...عقده از ناداری..عقده از بیکاری..عقده از بی سروسا مانی خود
پس چه فرق است میان تو و او ؟ تو درون همه ناز و نعمت ..او سیه بوده سیه خفته سیه مانده بجا
همه قانون اینست که کند حکم برای تو واو ...که تو آ ن بودی و او زندگیش اینگونه

تو ندانی که دراین شکل عمل طفل بیچاره شود دیوانه که ندارد چاره تا که پستانک آن کودکیش به بزرگی برباید از تو!!!
که به هر صورت ممکن که شود ...این همه جرم وجنایت که تو خود میبینی همه از حالت آن کودکی او باشد
(کس ندارد دقت؟!!!!)

 

عبور از کویر...!!!

جمعه چهارم مرداد 1387

برای رها ئی از نا بسا مانی ها  لازم است  مدتی در شرایط عبور از کویر گرم وسوزان (کویری زندگی کنیم)!!!!!

عبور از کویر....؟  

حا ل امروزت کویری فرض میباید نمود در عبور از آن اصولی رسم  میباید نمود
فرض کن باید دو روزی از کویری گرم وخشک چون بیابانی سفر خواهی نمود

پس مجهز کن خود ت در عرف و عادت های آن از تجمل اندکی دور این سفر باید نمود
گر کنی اینگونه جانا ریشه ظلم و فساد برکنی از بیخ وبن.. فکر بنما این سفر باید نمود

تا زمانی فکر و ذکرت راحتی و تنبلیست ...در حقیقت نوکریست..پس مجهز شو سفر باید نمود
دور شو از کاهلی تن مده در دام ظلمی ظاهری آراسته این فریبی بیش نیست حرکتی باید نمود

مقصد ما از کویری خشک میبا ید گذشت ..درکویر خشک باید اندکی همت نمود
خانه گرم یا خنک را دور ساز ..در عبور از این کویر خشک امروزت خطر باید نمود

گر چنین فرضی نما ئی با تامل ره روی ..از مصارف های بیهود حذر باید نمود
چون تو روزی در بیابان کویری می شدی با چه تدبیر ی تو جانت را بدر خواهی نمود

حال بنگر در چنین حالی شدی!! گر نسازی این تصور رو به آسایش کنی بار ذلت را فزون خواهی نمود
ای نوید گر می نمودی حال کارت اینچنین...قوم جهل وفقر ونادانی نمی با لید و بر خواهی نمود

اندکی تعجیل ای یاران سفر باید نمود ...مقصد ما از کویر لوت می باشد خطر باید نمود!!!
ازتجمل دست بردارید و مصرف کم کنید ...این سفر را با چنین تدبیرهای بی خطر باید نمود

بهداشت-جامعه-علوم-کودک و نوجوان
هنر

 

پو ل یعنی خو شبختی؟

چهارشنبه دوم مرداد 1387

پیا مد ها ی مهم نقدی کر دن یا رانه ها

بنام آ نکه با من مهر با نست تو انمندی فزو ن از انتظا ر است
اگر یک لقمه ی نا نم ببخشد دمی دیگر نمی گیرد ز کا مم

یا رانه : نقدی؟ جنسی؟ حسی؟

من همان بیچا ره درمانده ام با چنین طر حی خدا داند چه آ ید بر سرم؟
با هما ن یک لقمه نان قا نعم من نمی خو اهم کبا ب بره ام
گر رها سا زید من را  ز ین خطر خو د بدانم چیست راه چا ره ام
تا کنو ن گر نان خشکی بو د گا هی سفر ه ام  با چنین طر حی فر و ریزد همه کا شا نه ام
لقمه نان خشک من زر میشو د گا و صند وقی بخو اهم تا گذارم سفر ه ام
حا ل با یک تکه نان بو دیم دو ست  بعد از این جنگ من و دشمن ز او ست
من نمی خو اهم بگیرم پو ل نقد تا بدین گو نه کنید م نیکبخت
آ تش عشقی که در دل داشتم خو یش را از خو یش گر پنداشتم
میشو د اینگو نه هر دم جنگ و خون خا نه ام میدان جنگ واژ گون
الو دا ع ای نا ن ما ست سا دگی راه دیگر نیست جز این بر دگی؟
الو دا ع کفش کتا نی ا لو دا ع من ندارم پا تا پو شم تو را
الو دا ع ای کو چه تنگ با غ ها بو ی کا هگل های خا نه الوداع
الو دا ع آن گر می بو ی سلام الو داع ای حا ل پرسی الو داع
الو دا ع شیر ینی بو ی سخن تا ببینی مهر او را از دهن
الو داع با هر چه دارم الودا ع با چنین طر حی بکلی بی نوا
تیر آ خر با چنین طر حی بو د الو دا ع ای جا ن جانا ن الو داع
الو دا ع تا بو ت زیبا  الو داع نیست جسمی تا بگیر ی در قفا
آ خر ین تیر ت زدی بر پیکر م  خو استی سا زی چنینم بهترم
الو دا ع یا ران خو بم الو دا ع سله ار حا م میگردد جدا با چنین طر حی نمی بینی رفاه
الو داع نو ر امید م الو داع چو ن نو ید ی نیست  حا لی بی صفا
الو دا با طر ح ریزان الو دا ع چو ن به پایان آ ید عمر بی نو ا
ال.........و دا ع با لقمه نا نی ال..........و د ا ع