شما چه فکر میکنید؟
دوشنبه سی و یکم تیر 1387شما نجار زندگی خود هستید
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.
این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست.
شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.
بر رفته خود نظر چه می اندازی چیزی که بدست خویشتن ساخته ای
بر کرده ی حال خویش چون می تابی چیزی که ز اندیشه تو می آید
هر دم به نیامده چه می اندیشی چیزی که نه تو نه من نه او میداند
بر چرخ زمان اگر نظر ا ندازی یک لحظه نه پیش و نه ز پس می گردد
نجار ببین چگونه می اندیشید با دست خودش ز خویش تقدیر نمود
در لحظه ی آخرش فرو ریخت همه آن چیز بدست خویشتن ساخته بود
بنگر به دقایقی که در پایان است تعجیل مکن که شاید آن آغاز است
هر حرف نوید گر همی گوش کنی امید دهد اگر چه در پایان است
باغ گل
شنبه بیست و نهم تیر 1387
بیا بگشا در این با غ گل را مشو رنجور مشکن قلب مارا
به اندک چیز بی حا صل چه رنجی تحمل کن مکن دیو انه ما را
صبوری پیشه کن در عشق جا نا ندارد حا صلی فر زانگان را
اگر عا شق شدی جا نا نه رهپو مزن زخم زبان افتاده گان را
ره عشق ار نمی دانی بیا موز به یک خار ی زگل مشکن سرش را
برون هر گز مکن عشق خو د از دل به از دیروز کن امرو ز ما را
تو آ ن هستی که دی گم کر ده بو دم که امروز ت نوشتی جنگ ما را
صبور ی کن صبوری کن صبو ری مبر از یا د جا نا مستمند ان
خند ه کنم یا گر یه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جمعه بیست و هشتم تیر 1387با دیدن رنگ و بوی این بستر خا ک ...من گر یه کنم یا خنده؟
با چهر ه بی نشا ط ا ین خا نه دل .....من گر یه کنم یا خنده؟
با غصه آ ن پدر که از صبح سحر تا شا مش
با پینه دست خو د عر ق میریزد........من گر یه کنم یا خنده؟
با دید ن چشمان پر از غصه آن ما در پیر
شو هر که به خا ک برده فر زند اسیر ..من گر یه کنم یا خنده؟
از سو ی دگر سفید رو یان تو ببین با حرص و لع جنگ خو ردن دارند
نه رنج غذا نه رنج مکنت دارند ...یک دم نظری نه سو ی ملت دارند
ای با خر دان چرا جو ابم ندهید ....من گر یه کنم یا خنده؟
تن گر بشو د اسیر لذت دارد ... رو ح ار بشو د اسیر ذلت دارد
آ ن بچه که بی شا م دما دم در خو اب این زندگیش بگو چه حکمت دارد ؟
گر پرت پلا سخن همی میگو یم دانسته ندانسته چنین میگو یم
زخمیست که سا لها بر تن دارم ..اینگو نه مگر ز جا ن خو د بر دارم
از قصه بو دنم چه گو یم با تو خو د عین منی دگر نگو یم با تو
پس گو ش کن و جو اب من را تو بده ...با این همه اوصا ف بگو گریه کنم یا خنده؟
با زای نو ید از خیا ل واهی با دیدن هر چه بینیش هیچ مگو
گه گر یه بخود گهی به دنیا خنده..!!!!!
بر خیز
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387بر خیز که راه نیک مر دان همه شد امید بر فت وشا د ما نی همه شد
چندان طلب معر فت و علم کنی هر دیده و نا دید ه که دیدی همه شد
طو فان بلا زهر در ش می آ ید انگشت ز دها ن برو ن که سا مان همه شد
ره می طلبی که خو یش را سا ز کنی این ره تو چه می روی که فر جا مش شد
صیا د ببین چگو نه صید ش گیر د یک صید نه ...از هزار بی دامش شد
مر غی که شکست با ل و پا یش چه کند آزاد چه می کنی که در ما نش شد
آ سو ده به خو اب خوش فرورفته همه غا فل که سر انجام جما لش همه شد
دیدار رخ یا ر چه بینی تو به خواب بر خیز و ببین کبو تر از با مت شد
کر م ار چه درون لجنش دل شا د است گر بر کشد آ ب از آن لجن جا نش شد
با زای برون شو از خصا ل زشتی تد بیر نما چه حا صل از کا مت شد ؟
امید اگر بد ست دگری می بندی بی قدرت اندیشه چنین کا ر ت شد
امر وز نو ید مید هد هشدارت بیراهه مر و که بی خرد جا نش شد
با غبان
شنبه بیست و دوم تیر 1387با غبا ن این با غ را آ با د کن سر زمین شا د ما آ زاد کن
تیز بر خیز از کمند ای با غبان
در میا ن لا له های با غ ما آ ن گل تک غنچه ام را آ ب کن
گر چه میدا نی در خت عشق ما می نمی نو شد ز دست غیر تو
می بنو شا نش دلش را شا د کن
سا یه ها را از سر او با ز کن شبنم از چشمان خو ابش پا ک کن
آ فتا بش گر نمی گیر د همی سا یه ها از آ فتا بش پا ک کن
پس بیا او را زغم آ زاد کن
کار تو ای با غبان تیمار گل گر نمی سازی چنین اظها ر کن
با جو ا نمر دی همی فر یا د کن
با غبا ن گر چند روز ی بلبل آ ید سو ی با غ
چو ن شو د پا ئیز می سو زد دل بلبل چه زا غ
سا قه گل را که امر وز ت نو ازش میکنی
چو ن بخشکد با همان دستت تو آ تش می زنی
گر معما ئی ببینی جا ی گل با شد در آ ن
با چه تد بیر ی تو جای آ ن به خاری می دهی
حسن روی گل که داند غیر بلبل ای نو ید
( این مصرع را شما کا مل کنید)
18 تتتتتتتتتتتتتیر
سه شنبه هجدهم تیر 1387
گرا می با د این روز این حکا یت بسو زا ند دل ما را ز غفلت
دگر اند یشه ام نبو د ز این کا رشکستی سنگر علمم به یکبا ر
چه کس از چشم خو د دوری نما یدز نا بینا ئیش سو دی نما ید
بجز دشمن چه عا مل می کند این که سو ز دخا نه علمش ره کین
تما م رو زها ی سا ل من بین شده جنگی میا ن من و این کین
ره علمم به گمرا هی کشیده سپا ه دانشم خو اری کشیده
کسی که سو د دارد از تبا هی شو د صیا د در در یا ی خا لی
نیا رد او همی تو رش به سا حل نبا شد ما هیش آ ن مر جا هل
مکا ن علم را اینگو نه سا زی خیا ل خا مت ما دیو انه سا زی
چر اغ علم جا وید است جا وید فر وغ علم آ ئین است آ ئین
نو ید از خا دم و مخدو م گو ئی جها ن علم را مصد وم جو ئی
بدان روز ی فرو ریزد سیا هی بلندآ وازه گردد علم خو اهی
خدا یا ا ینچنین بینم من آ نروز عمل ها با تو ان علم افر وز
شکو ه دانش از هر جا ی دنیا شو د انسا ن یکی بر نا و دانا
ادامه مطلب
کا ملا عا شقا نه
دوشنبه هفدهم تیر 1387حلقه ای چشم یا ر میبینم تک گلش را بها ر میبینم
دیده من خطا نمی بیند چشم او را خمار میبینم
شب تا ریک نر می مهتا ب رنگ رو یش فر اخ می بینم
غمز ه ی یک نگا ه او را من بهتر از صد بها ر میبینم
معنی نقطه ی سیا ه لبش قطره ای از هزا ر میبینم
چو ن شکو فه کنا ر شا خه گل زینتش افتخا ر میبینم
با ده ی جا م شهد لبش بی حسا ب از حسا ب میبینم
تا ر مو یش کمند می ما ند همه را تو ر دام میبینم
سر چه بر سا یه عفا ف آ رد گل رو یش چه صا ف میبینم
مشک و عنبر ز بو ی تنش هر چه بو یم سخاء میبینم
با تما م وجو د من او را بی تکبر چه ناز می بینم
سیر تش در بهار مستو ر است صو رتش لام و کا ف میبینم
عمر گل گر چه نیست روزی چند گل من بی حسا ب میبینم
هر دمش او کنار من با شد عمر نو حم حسا ب می بینم
کس نداند چه گو یم این حا لت همه را غر ق خو اب میبینم
ای نو ید ار چه می کنی تمجید قطره از آ ب صا ف می بینم
هد یه داده تو را خد اوند ش نوش دارو به کا ر میبینم
قدر هر لحظه اش اگر دانی عمر دائم صو اب میبینم
عشق خر سواری
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
روزی که سوار خر شدم من با خویش چه همسفر شدم من
اول به نظر چه نرمم آمد چندی که گذشت سختم آمد
گفتم چه کنم که خر سواری مشکلترم از ماشین سواری
مجبور شدم کمی برانم تا خویش به جائی برسانم
گفتم چه کنم ز رنج دوران این رفتن خر نمودم حیران
هر کس که نموده خر سواری میداند از آنچه میشه حالی
از دور نمای شهر لرزان گوئی که شراب ناب و جاری
می سوخت مرا تمام اندام چیزی که نمیشه گفت آرام
گه دیده من سراب می دید گوئی که تمامش آب میدید
مجبور شدم شوم پیاده زخمی که شده کُنمش چاره
اما تو بگو در آن بیابان با چی بکنم زخم درمان
خون از من بیچاره روان بود ناگفته نماند با صفا بود
خر چونکه بدید حال زارم غمگین شد و کرد دمی نگاهم
چندی بنشستم نوش آبی کردم ز خودم سوال خامی
گفتم تو در این دور زمانه همراه خران شدی دوباره ؟
راهی که به اندکی توان رفت با شوکت حرمتی توان رفت
از بهر چه با خرت نمودی با خود مگرت به جنگ بودی
در فکر چنین مطالبی من بودم که رسید سیاهی شب
مجبور شدم شبم همانجا بیغوله کنم شود به فردا
دانی چه گذشت بر من آن شب رازیست نهفته خواب بر من
گر گویم از آ ن چه شرمگینم بگذشته به چند هنوز گیرم
فردا که شدم ز خواب بیدار از زخم دگر شدم چه بی تاب
گفتم چه کنم ز زخم حاصل وین سادگیش نمیشه کامل
تصمیم به راه خود گرفتم نان خوردم و کم رمق گرفتم
دیگر به خرم سوار هرگز خر پیش منم ز پس چه ناقص
رفتم تمام روز من راه دیوانه شدم ز فکر گمراه
سالم بشود تمام را هم هر کس شنودنده جوابم
خر را نتوان سوار گشتن حتی اگرت به زین نشستن
بهتر که زعشق خر سواری خر را نبری خودت برانی
امرو ز اگر نبود عقلت فردا چه خری دهی سواری
بشنو تو نوید حرف ما را تا کی تو کنی ز خر گدائی
از هر سو شعری
جمعه هفتم تیر 1387
بنام آ نکه ما را ا ینچنین کرد به صحر ای بر ینی چون زمین کرد
بنام آ نکه آب و خا ک آ میخت چنین نقش و نگا ری مبتنی کرد
تما شا میکنم هر چهر ه اش را به نقا شی کشم من جلو ه اش را
بیا میزم از آ ن آ ب و گل او به با ر آ رم یکی زیبا رخ او
بنا م آ نکه چشما ن قشنگت به تصو یر آ زمو ده در کمندت
اگر دست هنر مندان عا لم چنین خو اهد کشد کی میتو اند![]()
ببین آ نا ن که با تعلیم کر نش کشیدی مار را بر تخته ی زشت
ز خو رشید حقیقت ها جدا کرد تو را با مکر و خد عه آ شنا کرد
به خو ابت می کشا ند با هیا هو با دامت می نشا ند همچو آ هو
ر ها گر خو یش از این بند سا زی نگر دی مبتلا ی رنج و جا دو![]()
چرا از من جد ائی می کنی تو چرا میبینی و بی اعتنا ئی می کنی تو
مگر از من چه دیدی نا زنینم که آ هنگ رها ئی میزنی تو
اگر بر قر ص ما هت نقش بندم سر ت را رو به پا ئین می کنی تو
فلک اینگو نه نقشت را کشیده به قصد کشتنم این می کنی تو
من دیو انه را آ زار مید ی به بیماری دو ای خو اب میدی
بسو زانی به خا کستر سپار ی چرا خو اهی نخو اهی میکنی تو![]()
سحر بو ی بهار آ ور د از راه خبر از آ شنا آ ورد از راه
ببین اینگو نه بر کا غذ نو شته بروی قلب من نقطه نکشته
اگر از قلب من یک قا ف گیری به پا یا نش نگر که چی نو شته
هما ن چیز ی که تو با ور نداری سیا خا لی که همراهش نو شته
استا د نسیم (....س ض) به سفر ر فت
شا دی و سلامتی برای خو د وخا نو اده محتر مش خو اهانم![]()
گر تیر زنی به قا ف قلبم هر گز لب خو یش را نبندم
گر چا ره کنی دوای دردم هر گز دل خو د به کس نبندم
این چند که می روی زما تو دل را به سر ای دو ست بندم
با ز ای و بگو طبیب ما را دل از سفر ت چگو نه کندم
استا د تو را سفر همی خو ش در بد رقه ات نگا ه گر مم
هر لحظه که نیستی ای دو ست با خنده شا دیت بخندم![]()
ادامه مطلب
افشا گری
چهارشنبه پنجم تیر 1387این حقیقت هست یا کا بو س میبنم خدا
کس نمی آ ید که تا بیدار سا زد ما ز خواب
گر بما نیم اینچنین نا بو د گر د یم ای خدا
پس نجا تی ده ز این خو اب گران ما را خدا
بند گی گر حق ما با شد فقط از آن تو ست
خو د چر ا گشتیم ما چون بنده د یو ا ن خدا
گر به چا ه اند اختند آ ن یو سف کنعا نیان
فاش کردی حیله و مکر برا د ر ها خد ا
پس نجا تی ده تو ما را از غم و ظلم و ستم
تا نما ند پا ید ا ر هر ظلم از فر عو نیا ن
روز زن
سه شنبه چهارم تیر 1387گر نبو دی زن چه میکردی تو مرد؟
می نمو دی خو یش را با خو یش جنگ؟
گر نبو دی زن جهان بی اعتبا ر
عصر یخبندان بدی در کنج غار
گر نبو دی زن چرا غ عقل و عشق
مرد می بو دی چنین اندر سر شت؟
گر نبو دی مادر عا لم چر اغ را ه مرد
مر د هر گز نی بود ی هر دم به جنگ
گر نبو دی آ تش از رو ز او ل
چر خ عالم در سکو ن بو دی و غم
گر نبو دی صا حب عشا ق و مهر
جا م می کی میشد ی در کو زه جم
گر نبو دی داستا نی از بقاء
چو ن تفا وت بو د بین این و آ ن
زن همان مر د ست و مر دش زن بو د
فر ق نبو د بینشا ن یکسا ن بو د
گر نبو دی زن چگو نه مرد بو د
گر نبو دی مرد زن بیهو ده بود
این دو با هم میشو د گفتا ر عشق
در سر انجا م است هر دو در بهشت
روز زن فر خند با د ا ای بشر
دور گردی تا ابد از سو ی شر


