رنگ هر گفته سیاه
سبز سبزش سیاه
می پرستش سیاه
جام می نقش هرلب بر جام
همه را رنگ سیاه پوشیده
میکده بتکده مسجدو محراب سیاه
دل این آبی رنگ
که نگینش رنکین کا ملا تار وسیاه
لانه مور سیاه
خانه مار سیاه
بیشه و خانه اغیاروخودی باز سیاه
شوق دیدار سیاه رنگ پندار سیاه
روز روشن شب تاریک سیاه
خفتگان در هوس روز نکو تار وسیاه
چهچه بلبل وگوش شنوا رنگ سیاه
دیدن یار سیاه
گفته یار سیاه
قول هاوعدها حرف ها تاریک وسیاه
آنچه از گفته به صحت بر خواست
گیسوی یار سیاه و گیسوی یا ر سیاه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 6:42  توسط نو ید
|
من پشیما نم ازاین کرده خویش دشمنی کرده دلم با دل خویش
هیچ دشمن نکند آنچه که خود کردم خویش وای ای دل تو چه کردی با خویش
پند گیر از دل دیوانه من مرو بیهوده به بیراهی من تا نگردد دل تو همچو منی
که بدام هوسی آ لوده به نگاهی پوده به نشانی لوده وای این خانه همه فرسوده
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 22:45  توسط نو ید
|
مرغ سحر ای امید جانم بنگر به نگاه انتظارم
گر رنگ مرا تو زرد بینی از دوری توست مهر بانم
ای مونس من عزیز جا نم از دوری تو چه نا توانم
بر خیز بسوی من قدم نه نبود رمقی دگر به جانم
افسرده و دلمرده و محزون ، اینگونه بدان نمی توانم
هر گه نظرم به چهره ی توست ، آن لحظه چه شاد و پر توانم
(با تصحیح استاد تو فیقی)نسیم سحری
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 6:49  توسط نو ید
|
بی خیا لم از جهان بی خیال انتظاری نیست جز راه خیال
شرم دارم تا بگویم حا ل خود این سخن را با که گویم بی خیال
درد مند راه عشقم بی خیال بی خیالم بی خیالم بی خیال
در سکوتی مطلقم با خویش خویش لب نجنبد با کلامی بی خیال
صرف کردم عمر خود را در خیال هر چه هستم در خیالم در خیال
من نمی دانم ز احول خودم جام می نوشم ز اوهام و خیال
دوستان از من چه می پرسید حال حالیم در انتظارم انتظار
با که گویم با که گویم راز دل من سخن بیهوده گویم بی خیال
هر چه می گویم تمامش باطل است باطل اندیشم تمامش بی خیال
گر بیا ید روز آغازی دگر می کند اویم قضاوت بی خیال
مهر بر لب دیده ام باید ندید هر چه میگویند باید گفت(بلی) پس بی خیال
گر به شاطر اعتراض آرم که نانش خوب نیست...اعتراضم بی ثمر باشد برادر بی خیال
اشک می ریزم ولی آبی نمی آید زچشم ساحل دریا ی عمرم خشک جانا بی خیال
جای منطق راه با طل جلوه گر ... من نمی دانم چه می گویند بابا بی خیال
کار هر صیاد در صیدش بسی معقو ل هست صید بی دامی ندیدم اینچنینم بی خیال
گر به پستو رمز ورازی دیگر است خلوت فکر مرا دریاب جانا بی خیال
آنچه می بینی ز قیمت هیچ هیچ لقمه نانی اگر دیدی بخور زین پس برادر بی خیال
گر شدی عاشق بخوان آواز خوش عاشقی را با لب خوشکیده دلبر بی خیال
ای نوید اینگونه می گوئی سخن با دوستان لب به خنده باز بنما گر یه ها را بی خیال
نان تو در روغن افتاده دو روزی پس چه خوب فکر فقر دیگران را ای مصور بی خیال
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 7:11  توسط نو ید
|
رنگ وبوی دوستی ها مرده است عشق ها پژمرده دلها خفته است
ما همه با خو یشتن هم در کلک آشنائی ها سراسر غربت است
بینوائی را به ظاهر در شکم ز عقل خود بی بهره بینش ها کم است
در سخن گفتن چه شیرین وچه نغز در عمل کردارمان بس باطل است
حاجتی نبود بگویم این سخن ای خردورزان خردمندی کم است
عا لمان در علم جوئی ظاهرا در عمل کبر و غروری افضل است
هر که میبنی به ظاهر رو کند باطن وظاهر تو گوئی مهمل است
عشق را طوفان گرفته در عمل چشم ها از رنگ دل بیگانه است
گر درخت آرد ثمر افزون ز کیل سر فرو ارد که اینش بهتر است
لب فرو بند ای نو ید ز این گفته ها گر نگوئی بیش از اینها بهتر است
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 19:2  توسط نو ید
|