رنگ
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387رنگ هر گفته سیاه
سبز سبزش سیاه
می پرستش سیاه
جام می نقش هرلب بر جام
همه را رنگ سیاه پوشیده
میکده بتکده مسجدو محراب سیاه
دل این آبی رنگ
که نگینش رنکین کا ملا تار وسیاه
لانه مور سیاه
خانه مار سیاه
بیشه و خانه اغیاروخودی باز سیاه
شوق دیدار سیاه رنگ پندار سیاه
روز روشن شب تاریک سیاه
خفتگان در هوس روز نکو تار وسیاه
چهچه بلبل وگوش شنوا رنگ سیاه
دیدن یار سیاه
گفته یار سیاه
قول هاوعدها حرف ها تاریک وسیاه
آنچه از گفته به صحت بر خواست
گیسوی یار سیاه و گیسوی یا ر سیاه
پشیما ن
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387من پشیما نم ازاین کرده خویش دشمنی کرده دلم با دل خویش
هیچ دشمن نکند آنچه که خود کردم خویش وای ای دل تو چه کردی با خویش
پند گیر از دل دیوانه من مرو بیهوده به بیراهی من تا نگردد دل تو همچو منی
که بدام هوسی آ لوده به نگاهی پوده به نشانی لوده وای این خانه همه فرسوده
مرغ سحر
پنجشنبه هجدهم مهر 1387مرغ سحر ای امید جانم بنگر به نگاه انتظارم
گر رنگ مرا تو زرد بینی از دوری توست مهر بانم
ای مونس من عزیز جا نم از دوری تو چه نا توانم
بر خیز بسوی من قدم نه نبود رمقی دگر به جانم
افسرده و دلمرده و محزون ، اینگونه بدان نمی توانم
هر گه نظرم به چهره ی توست ، آن لحظه چه شاد و پر توانم
(با تصحیح استاد تو فیقی)نسیم سحری
ادامه مطلب
بی خیالی...
سه شنبه شانزدهم مهر 1387بی خیا لم از جهان بی خیال انتظاری نیست جز راه خیال
شرم دارم تا بگویم حا ل خود این سخن را با که گویم بی خیال
درد مند راه عشقم بی خیال بی خیالم بی خیالم بی خیال
در سکوتی مطلقم با خویش خویش لب نجنبد با کلامی بی خیال
صرف کردم عمر خود را در خیال هر چه هستم در خیالم در خیال
من نمی دانم ز احول خودم جام می نوشم ز اوهام و خیال
دوستان از من چه می پرسید حال حالیم در انتظارم انتظار
با که گویم با که گویم راز دل من سخن بیهوده گویم بی خیال
هر چه می گویم تمامش باطل است باطل اندیشم تمامش بی خیال
گر بیا ید روز آغازی دگر می کند اویم قضاوت بی خیال
مهر بر لب دیده ام باید ندید هر چه میگویند باید گفت(بلی) پس بی خیال
گر به شاطر اعتراض آرم که نانش خوب نیست...اعتراضم بی ثمر باشد برادر بی خیال
اشک می ریزم ولی آبی نمی آید زچشم ساحل دریا ی عمرم خشک جانا بی خیال
جای منطق راه با طل جلوه گر ... من نمی دانم چه می گویند بابا بی خیال
کار هر صیاد در صیدش بسی معقو ل هست صید بی دامی ندیدم اینچنینم بی خیال
گر به پستو رمز ورازی دیگر است خلوت فکر مرا دریاب جانا بی خیال
آنچه می بینی ز قیمت هیچ هیچ لقمه نانی اگر دیدی بخور زین پس برادر بی خیال
گر شدی عاشق بخوان آواز خوش عاشقی را با لب خوشکیده دلبر بی خیال
ای نوید اینگونه می گوئی سخن با دوستان لب به خنده باز بنما گر یه ها را بی خیال
نان تو در روغن افتاده دو روزی پس چه خوب فکر فقر دیگران را ای مصور بی خیال
رنگ وبوی دوستی...
چهارشنبه دهم مهر 1387رنگ وبوی دوستی ها مرده است عشق ها پژمرده دلها خفته است
ما همه با خو یشتن هم در کلک آشنائی ها سراسر غربت است
بینوائی را به ظاهر در شکم ز عقل خود بی بهره بینش ها کم است
در سخن گفتن چه شیرین وچه نغز در عمل کردارمان بس باطل است
حاجتی نبود بگویم این سخن ای خردورزان خردمندی کم است
عا لمان در علم جوئی ظاهرا در عمل کبر و غروری افضل است
هر که میبنی به ظاهر رو کند باطن وظاهر تو گوئی مهمل است
عشق را طوفان گرفته در عمل چشم ها از رنگ دل بیگانه است
گر درخت آرد ثمر افزون ز کیل سر فرو ارد که اینش بهتر است
لب فرو بند ای نو ید ز این گفته ها گر نگوئی بیش از اینها بهتر است
